داستان این کوچه، داستان آجرهای معمولی و دیوارهای سنگی نیست؛ حکایت جغرافیایی است که در آن زمینی ها به آسمان پیوند خوردند. تصور کنید کوچهای را که در آن، سلام و احوالپرسی همسایهها، بوی جهاد و غیرت میداد. فرماندهانی که پیش از آسمانی شدن، در سایه سار یک کوچه، همسفره و همسایه بودند.
در توصیف این پیوند قدسی، چه زیبا باید گفت که: «آنها فقط همسایه نبودند… سنگر غیرت بود، مسیر عشق، معبر خون.»
این خانهها، نه فقط برای سکونت، که انگار برای تماشای افق های دور ساخته شده بودند؛ «خانههایی با پنجرههایی رو به کربلا.» گویی هر صبح که پنجرهای گشوده میشد، عطر نینوایی در فضای کوچه میپیچید و مردانی را صدا میزد که برای دفاع از خاک و آرمان، بند پوتینهایشان را محکم میبستند. آنها «مردانی [بودند] که از میان همین دیوارها، به سمت فتح و فنا بال گشودند.»
وقتی خبر شهادت یکی پس از دیگری میرسید، آسمان شهر رنگ و بوی دیگری به خود می گرفت؛ چرا که هر شهید، چراغی بود که سقف شب را میشکافت. این محله، «کوچهای [بود] که یک به یک چراغهایش پر زدند، تا آسمان روشن شود.»
امروز اگرچه جای خالیشان در میان ماست، اما پیوند همسایگیشان گسستنی نیست. آنها که در زمین دیوار به دیوار هم بودند، اکنون در بیکرانگی حق، در کنار یکدیگر جای گرفتهاند. «حالا، این کوچه در بهشت ادامه دارد… با همان همسایهها، با همان عهدها، بیهیچ دیواری بین دلها.»

