شهید حاج احمد سوداگر میگفت:
«هرکس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود میایستاد.»
او خوب میدانست که طلائیه فقط نام یک منطقهی جنگی نیست،
بلکه معبری است میان زمین و آسمان، میان خاک و افلاک، میان انسان و خدا. در طلائیه، مردانی ایستادند که بوی ایمانشان شبیه یاران حسین(ع) بود.
گلوله بر تنشان نشست، اما قدمهایشان نلرزید؛ تشنگی بر لبشان نشست، اما دلشان لبریز از یقین بود.
طلائیه برای شهید حاج احمد سوداگر، تجسمی از عاشورا بود جایی که مرز میان انسان خاکی و انسان الهی، محو میشد. او میگفت در آنجا، امتحان واقعی ایمان رقم خورد؛رامتحانی که نه با زبان، بلکه با خون پاسخ داده شد.
طلائیه، صحنهی ظهور مردانی بود که در سختترین لحظهها لبخند میزدند، چون میدانستند در رکاب حقیقت میجنگند.
برای شهید احمد سوداگر، طلائیه تکرار تاریخ بود؛ تکرار نینوا، در سرزمین ایران.
او معتقد بود که هرکس در آنجا ماند و نلرزید،ذروحش از همان جنسی بود که در کربلا ایستاد.
هرکس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود میایستاد، مدرسهی یقین بود؛ جایی که شاگردان عشق، درس وفاداری نوشتند با قلم سرخ خون و حاج احمد، خود یکی از آنان بود که فهمید کربلا، زمان و مکان نمیخواهد آنچنانکه “کل یوم عاشورا و کل عرض کر بلا” بلکه دل میخواهد؛ و دلی که در طلائیه ایستاد، در هر عصر و سرزمینی، کنار حسین(ع) خواهد ایستاد.

